یادداشت‌های 1 بادکنک‌ ترکیده

بادکنک به شرط چاقو

گربه دستش به گوشت نمی‌رسید، جارو به دمش می‌بست می‌گفت از روزی که یارانه‌ها هدفمند شده زمین هم کج شده!

نصایح‌الدرسا- باب ضرایب‌المثل‌الدرسا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ  توسط درسا تیتان  نظرات ()

تمام کسانی که عنوان این پست را دیده‌اند (از جمله خودِ شما) به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ دسته اول و دسته‌ی دوم! دسته‌ی اول کسانی هستند که عنوان مطلب را باور نکردند و دسته‌ی دوم کسانی هستند که به آن حسودی می‌کنند!

اول می‌روم سراغ دسته‌ی دوم و می‌گویم که خدا ان‌شاء‌الله زودتر شفایتان بدهد چون حسودی هم یک نوع بیماری است!

و اما دسته‌ی دوم! ای کسانی که باور نکردید و گفتید که من دروغ می‌گویم، بدانید و آگاه باشید که مدارک گفته‌های من موجود است! باز هم باورتان نمی‌شود؟ این روزها بیشتر وبلاگ‌نویسان دانشجو اند، و بیشتر خوانندگانشان هم همینطور، نظرات وبلاگ‌هایشان را نگاه کنید، نوشته است "درسا رو خوندی؟ امتحانا شروع شده؟ امتحانا چطوره؟ " و درست است که منظور از این درسا آن "درسا" نیست و منظور درس‌ها است، ولی قبول دارید که این دَرسا در نوشتن همان "دُرسا" است؟ و کلا در مثل جای مناقشه نیست! (مگر حتما باید ضرب‌المثل‌ها مرتبط با متن باشند؟)

این پست ارزش دیگری جز یادآوری این موضوع که پس از خواندن دَرسا، "دُرسا" را هم بخوانید نداشت و از آنجا که خیلی‌ها امتحاناتشان دیگر تمام شده‌است خواستم بگویم که اگر دَرسا را هم نخواندید به درک(!) ولی دُرسا را که باید بخوانید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ  توسط درسا تیتان  نظرات ()

خیلی‌هایتان پست "وقتی قرار است قدیسه شوی" مرا در دومین روز آذرماه خوانده‌اید. بله! دقیقا همان پست که برایش کلی مسخره‌ام کردید یا بهتر بگویم فکر کردید که دارم مسخره بازی در می‌آورم!

چهل روز و چندی از آن روزی که من تصمیم گرفتم آن کار را بکنم گذشته‌است و امروز من اینجایم! می‌خواهم قبل از اینکه هرچیزی را شروع کنم به شما یک نکته را متذکر بشوم آن هم این است که به من حق بدهید! در حقیقت من از خود گذشتگی و فداکاری کرده‌ام! شما فکر کنید من پایم را می‌گذاشتم به عرش خدا، خب کاملا معلوم است که همه‌ی کسانی که آنجا بودند در می‌رفتند!!!

از شوخی گذشته؛ من قرار بود این چهل روز را گناه نکنم، نمی‌خواهم ادعا کنم که این کار را نکردم! چون شاید باورش سخت باشد ولی به عنوان کسی که در این مسئله تجربه داشته است (فکر کردید فقط در مسائل بی‌ناموسی تجربه دارم؟)می‌توانم بگویم تقریبا گناه نکردن برای ما این روزها مثل این ماند که نفس نکشی و اکسیژن را در سینه‌ات حبس کنی! مگر چقدر می‌شود این کار را کرد؟!!!!! نمی‌خواهم بگویم که گناه نکردم و حتی نمی‌خواهم مدعی انسان خوبی شدن در این چهل روز شوم، من فقط می‌توانم ادعا کنم که این مدت کمتر گناه کردم یا نه! می‌توانم ادعا کنم که این مدت حداقل هروقت گناه می‌کردم حواسم بود که دارم کار اشتباه و بدی انجام می‌دهم!چهل روز زیاد بود ولی عوضش به این می‌ارزید که  منی را که همیشه می‌گفتم در طول روز هیچ گناهی انجام نمی‌دهم(!)به اثبات این موضوع برساند که گناه نکردن نه تنها کار آسانی نیست بلکه می‌توان آن را در مقایسه، در گروه مشاغل سخت قرار داد! می‌گویم از آن‌جا که آدم نشده‌ام هنوز سوالی دارم! حالا که گناه نکردن جزو مشاغل سخت است نمی‌شود تخفیفی در زمان بازنشستگی‌اش داده شود؟!

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ  توسط درسا تیتان  نظرات ()

این دخترها را دیده‌اید تا نگاهشان می‌کنی رویشان را می‌کنند آن‌ور؟ یارو اندازه‌ی هیکل من ریش و سبیل دارد (اغراق!) برایم ناز و عشوه می‌آید! اصلا نمی‌دانم اسمش "امیر" است یا "امین" است، خلاصه یه چیزی تو مایه‌های همین است! چهار دفعه رفتم در مغازه‌اش فکر کرده عاشق چشم و ابروی مشکی و آن لپ‌های تا مرز ۱۳ کیلومتریِ روده فرو‌ رفته‌اش شدم! شاید هم فکر کرده عاشق آن تیریپش شدم، لباس می‌پوشد، چه لباس‌هایی! همه‌شان اشانتیون مداد و خودکارند، رویشان نوشته فابرکاستل اندازه‌ی کله‌ی احمدی‌نژاد! تازه اصل فاجعه این‌جاست که کلاه هم دارد!

حالا رفتم در مغازه بهش می‌گویم آقا (چه منتی گذاشتم! گفتم آقا) بیا این‌ها را حساب کن، رویش را می‌کند آن‌ور، همین مانده که یک "ایش" هم بگوید! فکر کرده آمدم آدرس بگیرم بروم خواستگاری‌اش! برای من خودش را می‌گیرد پس‌فردا نگوییم هول بود!

من اصلا برای خودش ناراحتم! بنده‌ی خدا الکی خودش را عذاب می‌دهد، اصلا می‌ترسم این که اینقدر می‌خواهد خودش را بگیرد، آخر سر هم برود خودش را بگیرد و با خودش ازدواج کند! (ولاغیر!) انگار این پسرها باور کرده‌اند که شوهر گیر نمی‌آید...!

با آن قاب عینکش!

پی‌نوشت:

۱- مردم چه فکرها می‌کنند!

۲- برای پست قبل نکته‌های خوبی اضافه شد ولی هنوز اضافه نکردم! هم بخاطر اینکه منتظر بهتر از آنم هم بخاطر اینکه حوصله‌ی گشتن و انتخاب کردن ندارم!!! گشاد هم عمه‌ی پدرتان است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ  توسط درسا تیتان  نظرات ()

زمان: دهه‌ی ٨٠، وقتی مردها با حجاب می‌شوند.

مکان: ایران

١- پسر گلم! اینو همیشه آویزه‌ی گوشت کن، در هیچ شرایطی اصلاح نکن، بگذار هروقت ازدواج کردی این کارها را برای زنت انجام بده. دخترخوب میاد پسرخوب رو می‌گیره، پسرخوب هم اصلاح نمی‌کنه. همیشه یادت باشه پسر بی‌ریش رو حتما یه دختر بی‌پرده میاد میگیره! (از تمام زن و بچه‌های محترمی که این پاراگراف بی‌ناموسی را خواندند عذر می‌خواهم!)

٢- برای اینکه یه زن خوب نصیبت بشه، همیشه وقار خودتو حفظ کن، یه وقت نری تو این پارتی‌های شبونه، اکس با نوشابه و ایستک بزنی ها! مطمئن باش اگه از این کارها کنی یه‌دونه از همون دخترهای شیشه‌ نوشابه‌ای میاد می‌گیرتت!

٣- درسته که حجاب کامل رو میشه با روسری و مانتو هم حفظ کرد ولی عزیزم چادر همیشه حجاب برتر بوده، تو اگه چادر سرت کنی حتما دخترهای بهتری میان خواستگاریت، م/ جـــ / ــــید / تـــ/ و / کــــ/لــــی رو نگاه کن، مگه تو چیت از اون کمتره؟!

۴- دخترای خوب همیشه میآن سراغ پسرای آفتاب مهتاب ندیده، یه وقت بلند نشی بری تو کوچه خیابون دعوا کنی، اینجوری هم آبروت رفته و دیگه واست خواستگار نمیاد، هم یه دفعه یکی اون‌جا با چاقو میزنه تو چش و چارت، اونوقت اگه یه خلی هم بخواد بیاد بگیرتت میره پسر همسایه رو می‌گیره. تو که نمی‌خوای بشینی ور دل من سیرترشی بندازی؟

۵- پسرم! یه وقت نری با این دخترایی که تو خیابونن دوست بشی! اینا همشون فقط بلدند دروغ بگن، اولش میگن عاشقتیم بعدش که دلشون رو زدی ولت میکنن میرن سراغ یکی دیگه، اصلا هم ناراحت نباش از اینکه پسرای مردم دوست‌دختر دارند و تو نداری. همیشه یادت باشه حتی بدترین دخترها هم آخر سرش به مادرهاشون میگن برامون برو خواستگاری یه پسرخوب که دوست‌دختر نداره و البته که مادر پسرهای خوب، به این‌جور دخترها پسر نمیدن، اونا هم مجبورن برن همین پسرخیابونی ها رو بگیرن، آخر سرش هم که دیدی، کارشون به طلاق می‌کشه!

۶- درسته که پسر باید بره دانشگاه و درس بخونه اما اگه می‌خوای خودتو تو دل زنت جا کنی باید هنر هم داشته‌باشی، گلدوزی، خیاطی و از همه مهم‌تر آشپزی! اگه پس‌فردا خواستی زنت رو خر کنی، نباید یه قرمه‌سبزی براش بپزی که بتونی پول ازش بیشتر بگیری؟! البته اینو هم باید بدونی که تو هر زندگی مشترکی یه‌روز پول هست یه‌روز هم نیست، مبادا بزنی تو سر زنت که آره تو عرضه نداری!

٧- در آخر هم باباجون! چیزی که ‌می‌خوام بهت بگم اینه که مهریه خوشبختی نمیاره، اگه یه شوهری زنش رو دوست داشته‌باشه هیچ‌وقت مهرش رو نمی‌ذاره اجرا، اگر هم از همدیگه بدشون بیاد، مهر اجرا گذاشتن هم دردی ازشون دوا نمی‌کنه. پسرهایی بودن که با ١۴ تا سکه سال‌های سال با زنشون خوش‌بخت زندگی کردن و پسرهایی هم بودن که بعد از ٨ ماه، مهر ٣٠٠٠ سکه‌ای‌شان را گذاشتند اجرا و هنوز که هنوزه چیزی عایدشون نشده!

پی‌نوشت:

١-شاید خواندن این پست کمی برایتان سخت باشد ولی چون نقل‌قول از پدری به پسرش بود (!) نباید آن‌ها را از حالت محاوره‌ای در می‌آوردم!

٢- به همین اکتفا نکنید، شما هم اضافه کنید. سه تا از بهترین مورد ها را به آخر این پست اضافه خواهم‌کرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ  توسط درسا تیتان  نظرات ()

به دنبال طنز می‌گردم تا بتوانم دوباره صفحه‌ی ارسال مطلب جدید را باز کنم و بنویسم ولی طنز نیست! نه اینکه نباشد، ما خودمان این روزها طنز متحرک شده‌ایم، باور ندارید در آینه نگاه‌ کنید، به طنز بودن و مسخره بودن خودتان فکرکنید و بعد ببینید خنده‌تان می‌گیرد یا نه؟! اگر نگرفت  مابهاالتفاوتش را من می‌پردازم!

اولش فکر می‌کردم این خفقان مثل همان غم‌زدگی‌های دوران بلوغ است، می‌آید و می‌رود! ولی نه، انگار همه احساس خفگی دارند، همه یک لنگه پای پوتین پوشیده، که تا روی شلوار کشیده شده است روی گلویشان حس می‌کنند! این روزها آدم وقتی می‌خواهد نفس هم بکشد باید دور و برش را نگاه کند مبادا جنبنده‌ای از او آتو بگیرد که فلانی اکسیژن محل اقامتش را بیهوده هدر می‌دهد و در راه حفظ ارزش‌های انقلاب قدمی بر نمی‌دارد! اصلا شانس که نداریم قدم هم که برداریم، می‌گویند این آقا/خانم فلانی قبلا در انقلاب بوده‌است و الان منافق شده است و شما برو سنگ بقیه‌ی دوستان انقلابی را به سینه بزن! سراغ بقیه هم که برویم همین آش است و همین کاسه، بله! دقیقا همان آش نخورده است و همان دهان سوخته! اینکه نفس کشیدن است برای خوابیدن هم نیاز به مراقبت‌های لازم است، مبادا قبل از گفتن ذکر خامنه‌ای رهبر است به خواب بروی، و نیازی نیست اینکه بگویم نوشتن باید چگونه باشد!

شاید خیلی از بحثم منحرف شدم، شاید چون انحرافاتم بی‌اندازه است! هرچه هست سعی می‌کنم هرطور که شده دفعه‌ی بعد با چیزی بیایم که حداقل لبخندی بر لب خواننده‌ام بنشاند! شده بروم جلوی آینه بایستم و خودم را توصیف کنم، این کار را می‌کنم ولی با دست پرخنده می‌آیم.

پی‌نوشت: من هنوز هم مسئول حرف‌هایم خودم هستم و همین‌جا هم اعلام می‌کنم که با کسی دشمنی ندارم و اصلا هم اینجا حرف بدی ننوشته‌ام، برداشت بد خود را به خوب بودن یا بد بودن نوشته ربط ندهید لطفا، متشکرم!

+ نوشته شده در  شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ  توسط درسا تیتان  نظرات ()

مشاطه‌ی صبح می‌آید اصلاحم کند، عصر به عصر، ظهر به ظهر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ  توسط درسا تیتان  نظرات ()